واگويه های يک من!

گاهي اوقات فکر مي کنم که چرا در به خاطر سپردن تاريخ ها اينقدر قوي هستم. من اصولا آدمي با حافظه ضعيف هستم ولي اکثر تاريخ هايي که توي زندگيم مهمن يا زماني مهم بودن رو به سختي فراموش مي کنم و يا گاهي اصلا فراموش نمي کنم. اين خصوصيت گاهي خوبه گاهي بد. نه مي خوام زجه مويه* کنم و نه اعتراض و يا غرغر. مدت کمي نيست که کنارشون گذاشتم. به تاثير زمان فکر مي کردم امروز. به اينکه همه مي گن زمان همه چيز رو حل مي کنه. نمي دونم من هنوز جواب درستي واسه اين سوال پيدا نکردم. ياد اون شعر آنتوان دو سنت اگزوپري مي افتم که مي گه:

زمان غارتگر عجيبيست،

همه چيز را با خود مي برد...

بعدش فکر مي کنم آيا واقعا اينطوريه؟ شايد بهتر بود بگه همه چيز را مي تواند با خود ببرد! مهم اينه که آدم خودش عاقل باشه!!!!! يا يه چيزي تو اين مايه ها! اصولا که مي دونين با قطعيت مشکل دارم! شايد هم بيچاره مي خواسته همين رو بگه ولي ضرورت شعري نذاشته!!!!!!!

براتون پيش اومده که بعد از گذشت زماني معين از يه روز به خصوص، يه اتفاق يا هر چيزي شبيه به اون، هم حس کنين که چقدر زمان زود گذشت و هم حس کنيد خيلي دير؟! جدي مي گم. من اين حس رو دارم. از يه ديدگاه که نگاه مي کنم حس مي کنم انگار همين ديروز بود... و از يه ديدگاه ديگه احساس مي کنم که سالها بر من گذشته...! حس عجيبيه. سرگردوني تو اينکه چطور گذشت. مهمه؟ نمي دونم. شايد واقعا مهم نباشه! شايد مهم نتيجه است. چيزي که الان هستي و تاثيراتي که زمان روت گذاشته. زماني که مسلما بي تاثير از وقايع مختلف رخ داده تو زندگيت نيست. ولي شايد هم مهم باشه. اون زمان مي تونسته جور ديگري سپري بشه. جوري که بهتر باشه. مگه آدمها چقدر زندگي مي کنن که بخوان از يه قسمتي از زندگيشون به همين سادگي بگذرن؟  وقتي اينطور فکر مي کني بايد به اين فکر کني که " به همين سادگي" يعني چي؟ جواب اين سوال به اين بستگي داره که معتقدي چقدر تو اتفاقات زندگيت دخيل بودي؟ چه خوب چه بد. من معتقدم توي خيلي از اتفاقاتي که بد مي ناميمشون  خودمون هم مقصريم حتي اگه اصرار داشته باشيم که انکارشون کنيم. اصولا وقتي همه تقصيرها گردن يکي ديگه باشه راحت تر مي شه زندگي کرد ولي تو خلوت خودمون هم دروغ مي گيم؟ اوه چقدر بي ربط و درهم مي نويسم. اينها حجم بزرگي از واگويه هاي دروني امروزمند. مسايلي که لازم نيست براي فکر کردن بهشون بشيني يه گوشه و وقت خاصي صرفش کني و زانوي غم تو بغل بگيري. مي توني تو تک تک لحظه ها بهش فکر کني. حتي وقتي داري حرف ميزني با کس ديگري يا حتي وقتي که داري يه فيلم کمدي مي بيني يا مشغول ور رفتن به اون کامپيوتر کوفتي هستي تا ببيني چه مرگشه! زمان خاصي نمي خواد. تا وقتي درگيرشون هستي پشت صحنه تک تک لحظاتت اونها رو حمل مي کني حتي اگه متوجه اونها هم نشي.اوه ياد حسين پناهي افتادم که گفته:

يادمان باشد کسي مسئول دلتنگي ها و مشکلات ما نيست! اگر ردپاي دزد آرامش و سعادت را دنبال کنيم، سرانجام به خودمان خواهيم رسيد که در انتهاي هر مفهومي نشسته ايم و همه چيزهاي تلنبار مربوط و نامربوط را زير و رو مي کنيم.

گاهي پيش مياد که حتي نمي دونم خوشحالم يا ناراحت!! انگار هيچ حسي ندارم. هيچي. فقط مرور مي کنم همه چيزهاي مربوط و نامربوط را! تمام تصاوير از جلو چشمانم عبور مي کنند و من فقط در حال مرور کردنم بي آنکه حسي در من ايجاد کنند.

خوب اگه جلوي خودم رو نگيرم همينجوري مي نويسم پس با يه جمله قشنگ که توي صفحه يکي از دوستان در ياهو 360 ديدم تمومش مي کنم:

ما همچنان سوال مي کنيم و سوال مي کنيم تا آن دم که مشتي خاک سرد براي هميشه دهانمان را پر کند! اما خدا را...آيا اين پاسخ است؟!!!

* ذجه مويه؟ زجه موره؟ زنجموره؟ ...؟

 

 

 

 

 

/ 0 نظر / 7 بازدید