خسته بود. بی نهایت خسته!!!!

آرامش! چقدر دلش برای داشتن آرامش تنگ شده بود. برای یک روز با آرامش. بدون نگرانی...

انقدر وضعش نا به سامان بود و اتفاقها پیچیده که به جرات می دید دیگه داره کم میاره!! یه زمان ادعا داشت دختر خیلی قویی هست. راستم می گفت خوب تاب آورد و صبوری کرد. می دونم به خاطر خودش بود. به خاطر دلش. اما هر چی صبوری می کرد به جای بهبود اوضاع یه اتفاق، یه مشکل از یه جای دیگه سر باز می کرد و به قبلی ها اضافه می شد. قبلی ها هم به قوت خودش باقی!!!! انگار یکی اون بالا باهاش لج افتاده!!! نه می دونم لج کفره می گن بگید امتحان اما این امتحان سخت کی می خواد تموم شه خدا می دونه!!

گناهش چی بود؟ ادعا کرد قویه؟ ادعا کرد سیستمش حساس به تغییر پارامترها نیست؟ گناهش اینه که ادای آدمای منطقی رو در آورد؟؟؟؟

خدایا کمکش کن. خودت کمکش کن.

/ 0 نظر / 12 بازدید