خوب من هم به این بازی وبلاگی توسط دوست عزیزم دعوت شدم. بازی جالبیه و دوستش دارم فقط وقتی آدم دست به کار نوشتنش می شه می فهمه که چقدر کار سختیه! در هر حال این هم ۵ نکته درباره زندگی من که به احتمال زياد نمی دونستین:<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

۱- از قهر کردن و قهر موندن و این کارها خوشم نمیاد. در بدترین حالت های دعوا هم نهایتا خیلی دلخور می شم ولی سعی می کنم قهر نکنم چون اونوقت آشتی کردنم با خداست(ممکنه اصلا پیش قدم نشم در این زمینه!) و در عمرم فقط یکبار قهر کردم اون هم کلاس پنجم دبستان بود با دوتا از همکلاسی هام که این قهر کردنم با دوستان سالها طول کشید و دیگه منت کشی هم فایده نداشت تا اینکه بعد از چند سال مدرسه هامون از هم جدا شد و من دیگه ندیده بودمشون و همیشه این عذاب وجدان بچه بازی همراه من بوده و تا امروز هم هست و همیشه دلم می خواد که یه روز یه جوری ببینمشون و بگم که چقدر از کاری که کردم ناراحتم!

 

۲- ممکنه به روی خودم نیارم ولی خیلی زیاد از سوسک بدم میاد ولی بیشتر از اون از کشتن سوسک متنفرم. می تونم بگم توی عمرم سوسک نکشتم. یک آبروریزی شدید در این باره اینه که تا به حال بارها شده که من توی خونه تنها بودم و با یه سوسک مواجه شدم. فکر می کنین چی کار کردم؟ اونقدر از دور کشیک دادم که سوسک کجا می ره و منتظر نشستم تا مامان اومده و ازش خواهش کردم که سوسک رو بکشه! این زمان در بدترین حالت تا دو ساعت طول کشیده که من به جز کشیک دادن هیچ کار دیگه ای نکردم! یکبار هم (همین اواخر!) وقتی فقط من و خواهرم و برادرم خونه بودیم و برادرم خواب بود، با همکاری خواهرم و بدون سروصدا سوسک رو به طرف اتاق برادرم هدایت کردیم و بعد بیدارش کردیم و گفتیم یه سوسک توی اتاقته اگه می خوای بیدار شو بکشش و اون بیچاره هم مجبور شد بیدار بشه و سوسک رو بکشه! ولی هرگز نقشه مون رو بهش نگفتیم!!!

 

۳- تا ۱۸-۱۹ سالگی فکر می کردم آدمهایی که دوست دختر یا دوست پسر دارن آدمهای بدی هستن و شرمنده ام که این رو می گم(بیشتر از اینکه این کار رو می کردم شرمنده ام!) ولی خیلی وقتها هم توی دلم مسخره اشون می کردم! فکر می کنم این قضیه وقتی تموم شد که خودم عاشق شدم.

 

۴- ممکنه که همیشه منکر بشم و یا پنهون کنم ولی به شدت آدم تعارفی ای هستم! این تعارفی بودن هم ناشی از اینه که بر خلاف چیزی که نشون می دم آدم به شدت خجالتی ای هستم.

 

۵- دلیل تلاشم برای رفتن از ایران، صرفا تحصیل نبود! دلایل زیادی داشتم که یکیش تحصیل بود(می دونستم که می تونم توی ایران هم دنبالش کنم) ولی یکی دیگه از عمده ترین دلایلش اینه که حافظه تصویری قوی ای دارم در برابر چیزها و کسانی که در زندگیم مهم بوده یا هستن و به خاطر وجود یکسری خاطراتی که همیشه آزارم می ده و اینکه در فراموش کردن، آدم ضعیفی هستم، تصمیم گرفتم جدی تر به این مسئله فکر کنم و محیط زندگیم رو عوض کنم که نشد.

 

خوب سعی کردم مواردی رو بگم که تعداد آدمهای کمتری در موردم می دونن. حالا من هم در ادامه این بازی دوستان زیر رو به ادامه بازی دعوت می کنم(۵ نفر از کسانی که قبلا دعوت نشده اند):

آیدین کبیر، مریم، گلناز، حمیدرضا و یک نفر دیگه از دوستانی که اینجا می نویسه به انتخاب خودشون!

 

پ.ن. برای اطلاعتون می گم که این بازی اولین بار از اینجا شروع شد. اسم بازی هم بازی یلدای وبلاگستان است.

 

/ 0 نظر / 4 بازدید