وقتی یه موضوعی خیلی برام مهم باشه نوشتن در موردش خیلی برام سخته و من برای نوشتن این مطلب تقریباً 3 ماهه که دارم با خودم کلنجار میرم...
تا یه جاهای داستان باید برات آشنا باشه چون بارها توی مکالمات چند ساعته صمیمانه مون در موردش حرف زدیم، از اینکه گروه دوستی دختران 79ی برق خواجه نصیر خیلی زود از هم پاشید چون معیاری محکمتر از رتبه های همسان کنکور نداشت...
در هر صورت 5 سال دوره خواجه نصیری بودن گذشته بود و هزاران اتفاق ریز و درشت، تلخ و شیرین باعث شده بود که حالتهای گذرای سیستم دوستیهای ما تموم بشه و روابطمون به یه حالت پایداری برسه، آدمها تو طول زمان امتحان خودشونو بارها پس داده بودند و شناختها مبتنی بر تجربه شده بود، حداقل من اینطوری فکر می کردم...
هر چی فکر میکنم شروع دوستیمون یادم نمیاد که چه جوری بوده، اهمیتی هم نداره، هر چی که بود من و تو با هم دوست شده بودیم و لحظات خوبی رو در کنار هم میگذروندیم، وقتی از همه چی و همه جا خسته میشدم، فکر کردن به اینکه تو هستی و کلام آرامش بخشت میتونه کلی امید بهم بده، یه انگیزه بود برای تحمل اون وضعیت و خوشحالیم از این بود که اگه همچین وضعیتی هم برای تو پیش بیاد، حتی اگه من اندازه تو نمی تونستم آرومت کنم ولی خودت هم مطمئن بودی که تمام توانم رو در این جهت استفاده میکردم و این زیبایی دوستی ما بود. این رابطه قشنگ دو طرفه باعث شده بود که ما روزی یک ساعت با هم تلفنی صحبت کنیم و هر روز هم برای همدیگه جدید باشیم، دیگه مهم نبود که صبح ساعت 8 کلاس داشته باشیم، مهم این بود که اگه یه شب کنار هم بودیم تا 6 صبح حرف میزدیم، رازهای دوران کودکیمون رو که با هیچ کسی در موردش حرف نزده بودیم رو به همدیگه میگفتیم، خصوصی ترین مسائل زندگیمون رو برای همدیگه تعریف میکردیم چون حس میکردیم که بخشی از وجود همدیگه هستیم، به جایی رسیده بودیم که تو موقعیتهای یکسان، یه جور عمل میکردیم و حتی خوابهای یه جور میدیدیم ولی...
هزاران بار پیش اومده بود که ما از هم انتقاد کرده باشیم (قابل توجه اونایی که از خوندن این متن حس کرده بودند دوستی ما از این دوستیهای لوس دخترای 11-10 ساله بوده!!!!!)، به هم قول داده بودیم که دچار روزمرگی نشیم، قول داده بودیم که همیشه رو به جلو باشیم، ولی خب با همه این صمیمیتها  قواعد روشنفکری که سعی میکردیم بهش پایبند باشیم حکم میکرد که تفاوتهامونو که بین هر دو آدمی طبیعیه بپذیریم، یه روز که داشتیم با تلفن حرف میزدیم من یه انتقادی ازت کردم که تو موافقش نبودی(حتماً یادته ولی دوست دارم دوباره بگمش)، خیلی ناراحت شدی و سکوت کردی، سکوت... سکوت... سکوت و خواستی که بری اتاقت رو جمع کنی و خداحافظی کردی و...
الان روز شمار به من میگه که داره 4 ماه میشه که من و تو با هم حرف نزدیم، نمیدونم معنیش چیه ولی هر چی که هست دلم نمیخواد به همه اون چیزهایی که فقط یه قسمتش رو تونستم اینجا بنویسم و برام پر از مفهوم و ارزشه شک کنم...
همیشه بیشترین چیزی که اذیتم میکنه اینه که تو یه رابطه ای خودم رو تحمیل کنم، با اینکه تقریباً نیست روزی که یادت نباشم ولی به خواست تو احترام میذارم ولی خدا رو شکر میکنم که در طول رابطه ام با تو به جرئت میتونم بگم که هیچ کاری نبوده که میتونستم انجام بدم و نداده باشم و این تنها دلخوشی منه وقتی به اون روزها فکر میکنم...
امیدوارم همیشه شاد باشی...
پ.ن :1-حرفام تموم نشد09.gif
         2- چون اینجا اکثر نوشته ها مال سمنه، من خودم رو معرفی میکنم :آیدا

/ 0 نظر / 4 بازدید