مدتیه که دارم بدون برنامه می رم جلو. نه برنامه ای برای زندگیم دارم و نه هدفی شاید! خستگی رو بهونه ای کردم برای فکر نکردن و تصمیم نگرفتن برای ادامه راهی که اگر براش برنامه ای نباشه مثل برق هدر می شه و می گذره و یه روزی شروع می کنی که می فهمی چقدر توی مسیرت عقبی. این بی برنامگی مسخره ام رو دوست ندارم ولی تنبلی مفرط و دلواپسی سخت بودن یا چمی دونم چه کوفت دیگه ای همش به تصمیمات٬ مرخصی می ده و می ندازدشون عقب. عقب و عقب تر... این که نمی دونم بقیه راهم رو می خوام چجوری طی کنم و برنامه شفافی واسش ندارم احمقانه ترین حسیه که دارم و عین یه تنبل مفت خور هم هیچ تلاشی نمی کنم که از این نگرانی بیام بیرون. آنکس که نداند و بداند که نداند...!

/ 0 نظر / 4 بازدید