دِ بيا

يه مرغ مينا کوچمولو خريديم!!گفتيم شبا هم صحبت داريم!آورديم توو اتاققمون!از سر شب تشريف بردن بالای لوستر عزيز بنده دِبخواب!!!بعد ديديم بو سوختنی مياد!نگو پر و بال دوستمونِ!!

حالا هم تنها بيدارم!!هم يه پرنده که مثل خرس خوابِ بالا سرم!هم من مجبور شدم چراغ رو خاموش کنم که بچه نسوزه

انگار اين گردنش از من کلفت ترِ!بايد ساعتِ خوابم رو باهاش تنظيم کنم

(! =کاما)آخه پيداش نمی کنم

  
نویسنده : م____________ا (خوب و بد درهم ِ ) ; ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ تیر ،۱۳۸٤