یادمه آخرین باری که اومدی خونمون وسط اتاقم وایساده بودی و تمامش رو با نگاهت اسکن کردی.یادته هدیه هات رو کجاها کذاشته بودم؟ همشون همچنان سر جاهاشون هستن و تکون نخوردن،همشون.من جرات برداشتنشون رو ندارم،توانش رو ندارم...یادته روی میزم دو تا نارگیل نصف شده بود؟یادته گفتم اینها رو نباید می ذاشتم دم دست که ببینی؟یادته؟قرار بود باهاشون یه چیز خوشگل درست کنم خیلی خوشگل ولی فرصت نشد...تو رفتی و هیچ وقت فرصت نشد تا من تمام حس قشنگم رو توش بریزم و بهت هدیه بدم.رفتی...خیلی زود رفتی...و من هر روز بهشون نگاه می کنم.همون جا روی میز و همش فکر می کنم که ...

  
نویسنده : م____________ا (خوب و بد درهم ِ ) ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸٤