امروز...

امروز...امروز روز خوبی برای من نیست.امروز رو دوست ندارم.می دونی امروز چه روزیه؟یه نگاه به تقویمت بنداز...ببین چقدر گذشته...از چی؟از اون روز تلخ که تلخی رنج آوری داشت...دیدی؟دیدی چقدر گذشته؟باور می کنی؟خيليا فکر ميکنن کمه ولی نه،من باورم نمی شه... به روزهایی که گذشت فکر می کنم...به اینکه چطور گذشت.به خودم،به تو و به همه دلتنگی هام...بدجوری تو گلوم رو بغض پر کرده،بغضی که برای تابلو نشدن خیلی وقتها نترکیده.بغضی که رنگ نگاهم رو تغییر داده...

به تو فکر میکنم.به اینکه الان چکار می کنی؟ دلم می خواد بدونم که تونستی فراموش کنی؟ببینم مگه ازت نخواستم که هر وقت فهمیدی چی کار کنی به من هم بگی تا من هم همون کار رو کنم؟پس چرا چیزی نمی گی؟چرا چیزی نمیگی؟ قرار بود بگی که چی کار کنم...خودت چه کردی؟تونستی فراموش کنی؟همه چیز رو...؟همه این سال ها رو...؟همه همه و همه رو...؟داری سعیت رو می کنی؟به همین راحتی یعنی...؟اگه تونستی واقعا بهت تبریک می گم...دلم می خواد خیلی چیزها رو بدونم...چرا بهم نمی گی؟

دلم می خواد بدونم رفتی دنبال چیزهایی که می خواستی؟دلم می خواد بدونم به دلایل رفتنت رسیدی؟ یا...اونروز ازت پرسیدم که زندگیت چطوره؟گفتی مثل همیشه...چرا مثل همیشه؟مگه نرفتی که همه چیز برات بهتر بشه؟مگه نرفتی که به کارهایی که می خوای برسی؟مگه نرفتی که زندگی کنی؟پس این چه جوابی بود؟مثل همیشه...؟جواب من رو بده.چرا مثل همیشه؟چرا...؟

خدای من این روزهای سخت چقدر طولانی می گذرند و من چه اندازه احساس خستگی دارم.در و دیوار ذهنم پر شده از خاطرات زیادی که با هم هجوم میارن و مهلت نفس کشیدن رو گرفتن.چرا نمیای و این خاطرات رو با خودت نمی بری؟من با اینها چی کار کنم؟تورو خدا بگو چی کار کنم؟بیا و ببرشون. آهای با تو ام صدام رو نمی شنوی؟ بیا و تمامی دوره دانشجویی من رو با خودت ببر.همش رو...من توانشون رو ندارم ...کاشکی صدام رو می شنیدی...دلم تنگه...دلم به وسعت روزهای قشنگی که داشتیم تنگه...و این دلتنگی را چاره ای نیست!

 

دیگر در چشمانم شوقی موج نمی زند

تا آینده را چون دریایی ببینم پر از هیجان

و نگاهم چه اندازه تاریک است

فردایی نمی بینم،رنگی نیست

آبی را کجا باید جست؟

 

  
نویسنده : م____________ا (خوب و بد درهم ِ ) ; ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸٤