تنها صداست که می ماند...

نمی دونم حالش چطوره؟ هنوز نگهش داشتی یا انداختیش دور ولی حدس می زنم که یه جایی توی کمدت گذاشتیش و داری کم کم فراموشش می کنی. راستش رو بخوای حتی نمی دونم تا قبل از این هم سرنوشتش همین بوده یا جور دیگه...در هر حال بعضی وقتها به خاطر داشتنش بهت حسودیم می شه.یادمه وقتی داشتم فکر می کردم که چی بهت بدم به ذهنم رسید که چیزی باشه که معنیش همیشه همونجور بمونه،دلم می خواست یه صدا بهت هدیه بدم.صدایی پر از سکوت! صدایی که سرشار از ناگفته هایی باشه که همیشه فکر می کردم می دونی.صدایی که بتونی توش خیلی چیزها رو حس کنی.صدایی که خود من رو همیشه دیوونه می کنه هر جا که باشه ...فکر می کردم که می تونه همدم خوبی باشه واسه تنهایی ها ،واسه دلتنگی ها، واسه غصه ها و واسه راحت تر کردن انتظار...نمی دونم چقدر این رو از درون اون فهمیدی،نمی دونم اصلا منظور من رو درک کردی یا نه.نمی دونم می دونی که برای خریدنش چند ماه فکر کردم تا چیزی بهت بدم که پر از معنی باشه یا نه.هیچ وقت نخواستم برات توضیحی راجع بهش بدم چون فکر می کردم باید خودت حسش کنی.ولی الان...ولی الان خیلی دلم می خواد بدونم که برات چیزی بود که من می خواستم؟ گرچه هیچ وقت به این فکر نکردم که توی یه شرایط اینچنینی بخوای ازش استفاده کنی ولی دلم بدجوری می خواد بدونه که الان دوای غصه هات هست یا نه.نمی دونم دوای دلتنگی یا هر چیزی که اسمش رو می ذاری.نمی دونم اصلا یادت هست یا واقعا یه گوشه ای داره خاک می خوره و به خاطر اینکه نشونه ایه از من محکوم شده به... نمی دونم ولی خیلی دلم می خواد که بدونم.نمی دونم ولی این رو می دونم که خودم خیلی دلم می خواد که یه همچین چیزی می داشتم اونوقت به سکوت قشنگش گوش می دادم و توش غرق می شدم. به سکوت احتیاج شدیدی دارم ولی توی مشغله هایی غرقم که امانم نمی دن. سکوت ...آرامش...سکوت...یادت باشه من با اون هدیه تمام وجودم رو همراه با همه احساسم و تمام ناگفته هام به تو سپردم یادت باشه تا وقتی که به صداش گوش بدی برات حرف واسه گفتن داره و یادت باشه که تنها صداست که می ماند... یعنی یادت می مونه؟

”مثل هيچ کس“

  
نویسنده : م____________ا (خوب و بد درهم ِ ) ; ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸٤