سخت بود...

سخت بود،خیلی سخت بود...می دونی چند وقت بود ندیده بودمت؟ تغییر نکرده بودی همونجوری مثل قبل...سخت یود و من این رو قبل از اومدنم می دونستم.سخت بود و من این سختی رو تونستم که تحمل کنم.سخت بود که بیای و تو چشمهای همدیگه نگاه کنیم و حرف بزنیم.سخت بود که باید از خودمون می گفتیم.سخت بود که خبرهای با هم نبودنمون رو باید به هم می دادیم.سخت بود که باید عادی عادی تو چشمهات نگاه می کردم.سخت بود که تو بودی ولی می دونستم که نیستی.سخت بود ...

مثل همیشه بودی،مثل همیشه مهربون. مثل قبل،سعی کردی همه چیز رو عادی پیش ببری، سعی کردی ناراحتیم رو کم کنی،سعی کردی معنی عادی بودن رو کامل اجرا کنی، سعی کردی بدونم که تو هم مثل منی و تو تمام سعیت رو کردی و جالب تر از اون اینکه من هم به این روشت مثل قبل تن دادم و سعی کردم و سعی کردم و تو نفهمیدی که برای این کار تمام انرژیم رو بکار بردم در حالیکه آمادگی این کار رو نداشتم...ولی تونستم و تو هم تونستی(هرچند که گاهی کم می آوردم) و ما حتی بیشتر از قبل با هم بودیم!!!. ما حتی...خیلی سخته برای من،خدایا...چرا باید اینجوری باشه؟چرا؟نمیفهمم و این کم کم داره دیوونم می کنه.اگه قانون طبیعته که حالم ازش بهم می خوره و اگر جبره که آخر نامردیه.چرا باید از اول اینجوری می شد؟چرا ؟چرا باید اینجوری تموم می شد؟اگه ما می تونیم بعد از این اتفاقات اینجوری بشینیم و...اینها همش معنی داره و این معانی دارن خفم می کنن و کاش اینهمه مهربون نبودی و کاش این همه همدیگه رو دوست نداشتیم...

راستی تا حالا هر چی برام SMS با گوشی"..." زده بودی رو نگه داشتم.همش رو...50-60 تایی هست هرچی که بود و هیچ کدومشون رو پاک نکردم و هر چند وقتی می خوندمشون ولی حالا به اسم خودت و از خود خودت یدونه دارم!باهاش چی کار کنم؟روزی چند بار می رم و نگاهش می کنم؟ قراره چجوری قلبم رو تکون بده؟نمی دونم نمی دونم...ولی می دونم که به خودم قول دادم هیچ وقت به گوشیت زنگ نزنم،هیچ وقت و این قول رو خیلی وقته که به خودم دادم.من با گوشی تو تماس نخواهم گرفت!!!

آخه دوستم!قرار بود که بیای و خاطراتت رو ببری که دیوونم نکنن حالا اومدی و خاطره هم اضافه کردی...نمی گی من با همه اینها چی کار کنم؟نمی گی مغز آدمها مگه چقدر جا داره؟نمی گی دلم طاقت این همه رو نداره؟خدایا من با این همه خاطره و با این غمی که تو دلم هست چی کار کنم؟کجا ببرمش؟نمی خوای بگی که فراموشش کنم هان؟ می دونی که اینجوری هیچ چیز قابل فراموش کردن نیست...تنها راهش رفتنه شاید .رفتن به جایی که درو دیواراش پر از خاطره نباشن تا خفه بشی...من باید برم و این رفتنم برای رهاییه که می دونم هیچ وقت و هیچ جا رهام نمی کنه!!!

سخت بود...روز سختی بود...و من دیشب تا صبح برای همه این سختی گریه کردم...

 

پی نوشت1:دلم می خواست به "..." می گفتم که خیلی دوسش دارم. دیشب خیلی در کم کردن سختی کمکم کرد.قبل از اينکه بيام فکر می کردم اگه باشه خيلی اذيت می شم!!!ولی خيلی کمک کرد.قدرش رو بدون...

پی نوشت2: شماره ات خیلی زشته! اصلا حفظ نمی شم.

 

 

  
نویسنده : م____________ا (خوب و بد درهم ِ ) ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٤