چرا ازم نمی پرسی تا حالا دل شکوندم؟؟؟

تو کی هستی؟از کجا پيدات شد؟انگار از غيب اومدی که منو کاملاً نا اميد کنی ! از همه چی ؟ از اون  از آدم ها از آينده از خودم از اينی که هستم ؟؟يا از خدا ؟؟؟

آره خوب اومدی بابا !!با  معيار های خودت از گذشته ام خجالت زدم کردی.از چيزايی که در انتظارم نا اميدم کردی.از اينی که هستم  شرمنده ام کردی...

ولی خدا  چی؟؟ اينکه پيش اون رو سفيد باشی؟فقط اون

آهای آدما اين چه معيار هاييه آخه.بابا آخه مگه اين مهم نيست که بدخواه کسی نباشی؟؟اينکه به اطرافيانت با خودخواهی هات و بی فکری هات آسيب نرسونی؟اينکه يه افتخارت اين باشه که با اينکه دلم شکست خدا رو شکر  من دلی رو نشکوندم!!!من بايد از اين چيزا خجالت بکشم؟؟؟از اين که خودم بودم و هزار چهره یِ مختلف اينجا و اونجا نداشتم ؟؟ اينکه برا انسانيت انسان ها ارزش قائل باشی نه ظاهرشون ؟کسی از اينا نمی پرسه؟؟

آره انگار افتخار اين شده که تو بزنی و بشکنی. تو به  ريشه همه بخندی. تو معشوقه ی همه باشی.تو بی قيد و بی احساس باشی!!! حالا اگه معدود آدم هايی رو هم توو اين راه زير پا گذاشتی و داغون کردی ولی مهم  اينه که  تو ظاهرت همه پسند باشه !!! 

تو همه چيز رو برام خراب کردی اما

اگه می خواستی من رو از اين همه اميدی که به خداييه خدا  دارم نا اميد کنی می تونم بگم فقط باعث شدی دل  شکسته تر و بيشتر و بلند تر صداش کنم ...

  
نویسنده : م____________ا (خوب و بد درهم ِ ) ; ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ تیر ،۱۳۸٤