عجب گيری کرديم ها...!

عجب گیری کردیم ها.دختر یکی از همسایه های ته کوچه از فرنگستان تشریف آوردند. خانواده محترمشون هم از فامیل های بسیار دوری هستند که اصولا دیگه فامیل نمی شه بهش گفت و من هم اصلا ندیدمشون و فقط چهار شنبه سوری مامانشون رو زیارت کردم.حالا این دختر خانومشون تولد گرفتن بعدش زنگ زدن خونه ما به مامان گفتن که شنیدم شما دو تا دختر دارین!!!! من هم تولد گرفتم گفتم دخترهای شما هم تشریف بیارن.مامان خانوم عزیز هم از طرف خودشون قول صد در صد دادن که ما حتما مزاحمشون می شیم.حالا از دیروز کلید کرده که باید برید تولد! آخه من هر چی بهش میگم که برم چی کار کنم اونجا تو کتش نمی ره! آخه من برم اونجا در رو باز کنن نه من می فهمم که تولد کیه نه اونا می فهمن که من کیم که اومدم!!!حتی خود مامانم هم نمی دونه که این دختر خانوم عزیز چند سالشونه و چی می خونن اونور آبها! بازم می گه برو خوبه یه کم اجتماعی باش!!!آشنا می شی خوب!!!من می گم حالا اونها یه لطفی کردن دعوت کردن که ما نباید پاشیم راه بیفتیم که! آقا ما اگه نخوایم با آدم جدیدی آشنا شیم کی رو باید  ببینیم؟ ما تو همین آشناهامون هم زاییدیم به خدا دست از سر من بردارید بابا.من نمی خوام با کس جدیدی آشنا بشم.نمی خوااااااااااااااااااااااااااااااااااااام!

  
نویسنده : م____________ا (خوب و بد درهم ِ ) ; ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ تیر ،۱۳۸٤