حتی دوستت هم دارم!

به يادت هستم.ولی اگه بخوام هم حق ندارم اين رو بهت ثابت کنم .با اينکه تمام اون مدتی رو  که با هم گذرونديم ازت می ترسيدم ولی الان که ديگه برام آسيبی هم نداری می تونم با اطمينان بگم حتی دوستت دارم...

يادمه هر وقت با هم بوديم و ماشين عروس می ديديم اشک تو چشمات جمع می شد و می گفتی

- من ماشين عروس  خيلی دوست دارم.

اما اشکات برا چی بود؟

با صدای خش دارُ زير لبی می گفتی

- من هيچ وقت نمی تونم...

و بعد فقط بغض بود و سکوتی که منم توانايی شکستنش رو نداشتم...دلم انقدر می گرفت که همه ی ترس ها و ترديد هام  از يادم می رفت...خودم رو عاجز و کاملا ناتوان می ديدم ...سخت بود...بد بود...همه چيز بد بود...بــــــــد...

هنوزم ديدن اين صحنه منُ به اون روزا می بره...

و تو...

 قول داده بودم تنهات نذاريم...قول داده بودم هميشه با هم باشيم ...هر جا که رفتيم با هم...من با همه ی ترسم از حضورت اين قول رو داده بودم...

آره...اين طوری بهتره...شايد واقعاً نمی تونستم تا آخر کنارتون ادامه بدم...شايد واقعاً از پسش بر نميومدم...تا کجا می شد با خوش خيالی شجاع بود؟؟؟

هنوزم برام سختِ...ولی  هر شب از خدا می خوام ...اگه من نيستم...کسايی که ميدونم داريد به قولهای من عمل کنن...و يه روز توو ماشين عروس خودت بخندی

  
نویسنده : م____________ا (خوب و بد درهم ِ ) ; ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ تیر ،۱۳۸٤