خدايا می دونی چقدر ضعيفم و چقدر شکننده...

ديگه قدرت ندارم . نه قدرت و نه شهامت .

می ترسم .خيليييی .

اين راه تاريکه و منم جراتش و ندارم .

اما بجز اين راه راه ديگه ای نمی شناسم !!!!

 پس خودت کمکم کن و  راه رو هموار کن .

 دستان سردم را با دستان گرمت بگير و مرا به ساحل آرامش ببر .

خدايا....

  
نویسنده : م____________ا (خوب و بد درهم ِ ) ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٤