نگرانم...

نگرانم، خیلی نگرانم.اضطراب دارم زیاد تا.سخته خیلی سخته.نمی دونم می تونم یا نه.نمی دونم نمی دونم.زوده خیلی برام زوده.آره شاید برای تو خیلی وقت باشه ولی برای من زوده. ولی من کم نمیارم.قول دادم سعیم رو بکنم و این کار رو هم می کنم.من قوی نیستم ولی اداش رو که می تونم در بیارم.نمی ذارم نمی ذارم...آره به قول بچه ها مازوخیسم دارم باشه قبول همه جور مرضی که بگن دارم ولی کم نمیارم. اگه نمی تونم بر احساساتم غلبه کنم می تونم که وانمود کنم مگه نه؟باشه وانمود می کنم باشه کم نمیارم .نمی دونم حتی به همین ها هم مطمئن نیستم.خدایا سخته سخته و من این سختی رو اول راه برای خودم قبول کردم پس حالا هم باید تحملش کنم مگه نه؟ باشه ولی یادت باشه که اول راه تو به من نگفتی که نمی خوای واسه این راه زحمت بکشی،یادته؟ تو فقط سختی های راه رو شمردی و گفتی که راه سختیه ولی نگفتی که حالش رو نداری مگه نه؟ این رو خودت هم قبول کردی.پس این سختی که من الان دارم می کشم با چیزی که اول قبولش کردم خیلی فرق داره مگه نه؟ولی باشه اینم قبول، این هم قبول، این هم قبول دیگه چی می خوای؟

 

فدای سرت اگه من خیلی تنهام

فدای سرت اگه گریونه چشمهام

فدای سرت اگه دلم رو شکستی...

 

 کاش حداقل بدونی که حرفهای آخرت چه چیزی رو منتقل کرد.هنوز اینقدر احمق هستم که فکر کنم ممکنه منظورت چیز دیگه ای بوده ولی تا کجا؟چقدر؟چجوری قراره بهم اثبات بشه؟پس ازم زیادی انتظار نداشته باش.جواب دل شکسته ام رو نمی تونه هیچکی بده.خودت هم می دونی که حتی خودت هم جوابی واسش نداری. من هم خیلی سختی ها رو تحمل کردم و به روی خودم نیاوردم.ولی تو بریدی.من سختیش رو برات قبول داشتم ولی دلایلی که آوردی خیلی دلم رو سوزوند.دلم می خواد این حرفها رو بیام بهت بگم ولی الان خیلی ضعیفم هنوز.کاش به جای گریه های آخرم یا به جای سکوتی که با بغض تمام وجودم رو گرفته بود می تونستم اینها رو فریاد بزنم و یکی یکی بهت بگم که فکر نکنی نمی فهمم.

 

گاهی وقت ها چقدر ساده عروسک می شویم

نه لبخند می زنیم

نه شکایت می کنیم

فقط احمقانه سکوت می کنیم...

 

نگرانم نگران...

 

 

  
نویسنده : م____________ا (خوب و بد درهم ِ ) ; ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٤