و بعد از رفتنت...

...

و من بعد از عبور تلخ و غمگينت

حريم چشمهايم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشيد وا کردم

نمی دانم چرا رفتی

نمی دانم چرا،شايد خطا کردم

و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا،تا کی ، برای چه،

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می باريد

و بعد از رفتنت يک قلب دريايی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت

تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود...

  
نویسنده : م____________ا (خوب و بد درهم ِ ) ; ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ تیر ،۱۳۸٤