الان اومدم یه سر به اینجا بزنم دیدم خیلی وقته که کسی چیزی ننوشته حتی سمن!!!! بعدش یه چند دقیقه ای به عکس کنار وبلاگ خیره شدم :‌من و سمن و صفورا و هما٬‌چقدر عمرمون زود میگذره٬‌چقدر زود وارد دنیای آدم بزرگا شدیم...

 ساعت ۸ صبح کلاس داریم٬  ۳۰/۸ زودترین وقتیه که ممکنه برسیم البته اگه همت کرده باشیم و خواب ناز رو بیخیال شده باشیم٬‌سر کلاس یه خط در میون حرفهای استاد رو هم میشنویم٬ آخی کلاس تموم شد پیش به سوی بوفه حاج آقا علیزاده و پیراشکی داغ٬ خنده...خنده...خنده...کلاسهای هم بعدی یحتمل دچار پیچش میشه و در طول روز صندل چمن و اندر چمن پذیرای دوستان جویای فرهنگ و علم ارتباطات(!)...روزهای بعد هم همینطور سپری میشه و ییهو میبینی تموم شد.دوران لیسانس تموم شد و تو لقب سنگین مهندس رو داری با خودت یدک می کشی.

 هر کی میره دنبال راه خودش و امروز سمن و صفورا برای خودشون ۲ سال سابقه کار دارن٬ من چند روزه که اومدم سر کار و هما هم چند وقت دیگه به هر حال میره سر کار و هر روز ۸ صبح باید کارت زد و باقی مسائل.

این مشغله ها باعث شده تقریباْ ۳ ماشده که بچه ها رو ندیدم ولی خب هر بار که صداشون رو میشنوم یا می بینمشون هیچ فاصله ای رو حس نمی کنم انگار که همین دیروز با هم بودیم٬ این حس قشنگ رو دوست دارم...

باز هم این عکس کنار وبلاگ...

بی سر و ته شد خیلی؟؟؟؟همه حسمو نتونستم منتقل کنم

آیدا

  
نویسنده : م____________ا (خوب و بد درهم ِ ) ; ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ آذر ،۱۳۸٦

 

دو سال پیش... آره دقیقا دو سال پیش در چنین روزی من و هما داشتیم توی سرو کله خودمون می زدیم که واسه دفاع فردای اون روز آماده بشیم. دقیقا دو سال می گذره... آوه زمان خیلی زود می گذره. هیچ وقت دوره پروژه رو فراموش نمی کنم. تک تک لحظاتش توی ذهنم ملق می زنه! عجب روزهایی رو گذروندیم ما!

  
نویسنده : م____________ا (خوب و بد درهم ِ ) ; ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ مهر ،۱۳۸٦

 

اگه این دوست جان بنده یادم نمی انداخت٬ جدی جدی یادم می رفت که فردا پاییز شروع می شه من کجای این دنیا گم شدم که حتی خودم هم خبری از خودم ندارم. آهای کسی من رو ندیده؟!   
نویسنده : م____________ا (خوب و بد درهم ِ ) ; ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸٦

 

اکثر غریب به اتفاق مواقع کلاس هایی که دوست داری حتما توشون شرکت کنی با یه کار دیگه ای تداخل دارن! زمان دانشجویی اصلا هیچ فرقی نمی کرد که کلاس های درس رو صبح بگیری یا عصر٬ در هر حال یه جوری می شد که یه کلاسی می خواستی بری که با یکی از درسهات تداخل داشت. حالا هم که دارم کار می کنم هر کلاس جذابی که وجود داره یا صبحه یا عصر قبل از تموم شدن ساعت اداری!!! امروز خانمه از باشگاه زنگ زده و می گه یکشنبه٬ سه شنبه و پنجشنبه کلاس تئوری سوارکاری گذاشتیم. این کلاس ها شامل همه جور کار جانبی سوارکاری و همچنین رفتار شناسی اسب است! ما که در رفتار شناسی آدمها چیزی نشدیم٬ رفتار شناسی اسب ها رو هم نمی ذارن یاد بگیریم!!!

پ.ن. این در راستای راه اندازی مجدد وبلاگ نوشته شد. باشد که دیگر نگویید چرا نمی نویسی!

  
نویسنده : م____________ا (خوب و بد درهم ِ ) ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸٦

لطفا همفکری کنيد!

آقا وجدانا هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستم! این همکار عزیز کچلمون کرده. تا حالا چند بار گفته که وقتی از سر کار می ره خونه هیچ کاری نداره که انجام بده. یعنی خوب توی ایران تفریح خاصی واسش وجود نداره و نمی دونه واقعا چی کار باید بکنه. من هم بهش گفتم که بالاخره یه کارهایی هم پیدا می شه که انجام بدن و بهشون خوش بگذره و قرار شد واسش پیدا کنم و بهش بگم! این بیچاره دو سه ماهه که اومده ایران و داره کم کم دیگه از بی کاریه بعد از کار افسرده می شه ! حالا هرگونه پیشنهاد و همفکری رو در این رابطه با آغوش باز می پذیرم. دیگه قضیه داره حیثیتی می شه٬ کمک کنید لطفا.

  
نویسنده : م____________ا (خوب و بد درهم ِ ) ; ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ تیر ،۱۳۸٦

مچ گيری

آقا امروز مچ این چینی ها رو گرفتم! ساعت حدود یک و نیم ظهر بود که احساس کردم خدایا جقدر اینجا ساکته! به خودم گفتم برم از این همکار یا رئیس گرامی هر کدومشون بیکارن یه مشت سوال بپرسم تا دق نکردم. جلوی اتاقشون که رسیدم دیدم بله٬ جناب همکار عزیز تکیه دادن به صندلی و با یه ژست خاصی هم غرق خواب هستن!!! بلافاصله برگشتم. جالب اینه که رئیس عزیز هم توی همون اتاقه. دو حالت وجود داشت. یکی اینکه رئیس عزیز هم خودش خوابه! دومی اینکه اون بیداره ولی این قضیه خوابیدن واسش کاملا عادیه و باعث نشده که جناب همکار به خودش فشار بیاره و بیدار بمونه!!! یه نیم ساعتی اندر کف این موضوع بودم که دیدم بغل دستی عزیز که سر میزش نبود و نمی دونستم کجا رفته٬ از توی همون اتاق اومد بیرون در حالیکه داشت چشمهای قرمزش رو حسابی می مالوند و خمیازه می کشید!!!!!!!!! وقتی منشیمون اومد و این قضیه رو براش گفتم اصلا براش عجیب نبود چون می گفت اینا همشون عادت دارن به اینکار! بعد از ناهار خوابشون می بره!!!!!!!! خلاصه که من از همین تریبون اعلام می کنم که این چینی ها اونجوریا که من گفتم هم کار نمی کنن!!!! هروقت خسته می شن می خوابن!!!!! آخ که چقدر احساس می کنم در گمراهی بودم. این تنبل ها اصلا هم از صبح تا شب کار نمی کنن!!!

  
نویسنده : م____________ا (خوب و بد درهم ِ ) ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٦

 

دیروز رفتم شرکت قبلی٬ استعفا دادم و خداحافظی کردم. همیشه آخرین خداحافظی ها سخته مخصوصا وقتی که برات اولین ها بوده باشند...! چه می شه کرد٬ زندگی جریان داره...   
نویسنده : م____________ا (خوب و بد درهم ِ ) ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸٦

 

امروز رئیس عزیز گفت برای اینکه راحت باشی برنامه آموزشیت رو بهت می دم تا طبق اون پیش بری. بعد از سه ساعت یه ای میل برام زده که برنامه مطالعه ام رو برای سه ما مشخص کرده و به صورت هفته به هفته ریز سرفصل هایی که باید یاد بگیرم رو نوشته!!!! بعد هم یه مشت فایل ریخته رو سرور که همش قاطی پاتیه و با اسم های متنوع و می گه واسه هر یه موضوعی که توی برنامه ات نوشتم از توی این فایل ها می گردی و هر چی لازمه می خونی تا توی اون موضوع مهارت پیدا کنی! (باور کنین حدودا ۵۰۰ تا فایله!) آخر هر ماه هم از موضوع های اون ماه یه امتحان می گیرن و در پایان سه ماه هم باید یه سمینار بدم که همه مدیرهای بخشمون جمع می شن و سوال می پرسن!!!!!! برنامه خوبیه نه؟ آخ که تو این سه ماه چه خوشی بگذره!!! بعد از این سه ماه هم با درنظر گرفتن جواب امتحان ها دوره آزمایشی تموم می شه و تشخیص می دن که می تونی بمونی یا باید بری!!!   
نویسنده : م____________ا (خوب و بد درهم ِ ) ; ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٦

 

چند نکته دیگه:

۱) آخه بین این همه آدمی که توی بخشه باید فقط رئیس بخش سیگاری باشه که هیچ کس جرات نکنه بهش یادآوری کنه سیگار کشیدن ممنوعه!؟

۲) خیلی خوبه که چینی ها فارسی بلد نیستن!

۳) یه قانونی هست که می گه یا تو می تونی تمرکز کنی و مطلبت رو بخونی یا اون یارو چینی بغل دستی باید بلند بلند چینی حرف بزنه با تلفن. این دو هرگز با هم جمع نمی شوند! باید نوبتیش کنیم!

۴)اصولا وقتی اونا انتظار ندارن که دختر بتونه کار فنی بکنه٬ ما هم نباید انتظار داشته باشیم که لپ تاپی بخرن که به هیکل ما بیاد. دندت نرم می خواستی دختر نشی!!!!!!!! حالا که شدی می خواستی بری منجوق دوزی بخونی!!!! حالا که نخوندی باید وزن این لپ تاپ رو هم تحمل کنی!!!!!

  

نویسنده : م____________ا (خوب و بد درهم ِ ) ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ تیر ،۱۳۸٦

 

آقا این شرکت جدید پر از هیجانه. توی همین دو روز اینقدر سوژه بوده واسه خنده که نگو. اگه بخوام خلاصه بگم باید بگم که توی یه شرکت چینی استخدام شدم و به جز منشی بخشمون چینی هستن و همشون هم مرد! منشیمون می گفت وقتی مدیرم با من مصاحبه کرده برگشته تو بخش و با تعجب به همه گفته که این آدمی که باهاش مصاحبه کردم دختر بوده!!!! این ها اصولا فکر می کنن که دختر جماعت کار فنی نمی تونه بکنه و الان من براشون نمونه ام!!!!!!!!!! خلاصه که فعلا تا گندش در نیومده دارن حسابی تحویلم می گیرن چون فکر می کنن خیلی کارم درسته! از همه اینها که بگذریم فکر کنم هر روز کاری توی این شرکت پر از خاطره و داستانهای جالب باشه. این چینی ها هم واسه خودشون عالمی دارن. اولین نکته مهم دربارشون اینه که توی شرکت به اینترنت نمی تونی دسترسی داشته باشی مگر به کلیه سایت های خود شرکت در دنیا. این نکته اش خیلی ضدحاله! نکته دیگه اینکه این چینی ها واقعا مثل اسب کار می کنن! نکات بعدی رو هم هر وقت حال داشتم می گم.

  
نویسنده : م____________ا (خوب و بد درهم ِ ) ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸٦

 

امروز٬ اولین روز کاری رو در شرکت جدید شروع کردم. همیشه اولین روز ها یه کم سخته ولی امروز فهمیدم که با اولین روزی که وارد شرکت قبلی شدم زمین تا آسمون فرق کردم. یه پیشرفت محسوس در روابط عمومی و میزان قلبه بر خجالت! در این راستا٬ اینجانب به خودم تبریک عرض می کنم. باشد که در شرکت های بعدی از فرط پررویی بندازندم بیرون!

  
نویسنده : م____________ا (خوب و بد درهم ِ ) ; ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ تیر ،۱۳۸٦

 

زن واقعی.

  
نویسنده : م____________ا (خوب و بد درهم ِ ) ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ تیر ،۱۳۸٦

 

با یه احتمال کوچولو اونقدر امیدوار می شی و توش غرق می شی که موضوع رو صد در صد تموم شده می بینی٬ بهش فکر می کنی٬ خيال پردازی می کنی...خوب معلومه وقتی اون اتفاق نیفته تا یه هفته با عسل هم نمی شه قورتت داد. حالا چه برسه به اتفاقات و موضوعات مهمتر و بزرگتر!!! اه تو کی می خوای دست از این کارات برداری!

  
نویسنده : م____________ا (خوب و بد درهم ِ ) ; ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ تیر ،۱۳۸٦

 

باز ما واسه یه چیزی خوشحالی کردیم ضایع شدیم! سفر هاوکینگ هم کنسل شد (به قول حمید: مطابق انتظار!) البته اميدوارم اين فقط يه تعويق باشه!!

  
نویسنده : م____________ا (خوب و بد درهم ِ ) ; ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ تیر ،۱۳۸٦

 

واو! باورتون می شه که استفان هاوکینگ داره میاد ایران؟! از وقتی که شنیدم هنوز باورم نشده و قضیه واسم جا نیفتاده. فکرش رو بکنین...! چقدر دلم می خواد یه جوری بشه که بتونم از نزدیک ببینمش. این آدم انتهای نبوغ٬ اراده و امیده! من همیشه تو کف این آدم بودم و همچنان هستم و...

  
نویسنده : م____________ا (خوب و بد درهم ِ ) ; ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ خرداد ،۱۳۸٦

 

چند روزیه که میام هی این پست ساناز رو می خونم و فکر می کنم که چقدر دچار روزمرگی هستم...

  
نویسنده : م____________ا (خوب و بد درهم ِ ) ; ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳۸٦

واگويه های يک من!

گاهي اوقات فکر مي کنم که چرا در به خاطر سپردن تاريخ ها اينقدر قوي هستم. من اصولا آدمي با حافظه ضعيف هستم ولي اکثر تاريخ هايي که توي زندگيم مهمن يا زماني مهم بودن رو به سختي فراموش مي کنم و يا گاهي اصلا فراموش نمي کنم. اين خصوصيت گاهي خوبه گاهي بد. نه مي خوام زجه مويه* کنم و نه اعتراض و يا غرغر. مدت کمي نيست که کنارشون گذاشتم. به تاثير زمان فکر مي کردم امروز. به اينکه همه مي گن زمان همه چيز رو حل مي کنه. نمي دونم من هنوز جواب درستي واسه اين سوال پيدا نکردم. ياد اون شعر آنتوان دو سنت اگزوپري مي افتم که مي گه:

زمان غارتگر عجيبيست،

همه چيز را با خود مي برد...

بعدش فکر مي کنم آيا واقعا اينطوريه؟ شايد بهتر بود بگه همه چيز را مي تواند با خود ببرد! مهم اينه که آدم خودش عاقل باشه!!!!! يا يه چيزي تو اين مايه ها! اصولا که مي دونين با قطعيت مشکل دارم! شايد هم بيچاره مي خواسته همين رو بگه ولي ضرورت شعري نذاشته!!!!!!!

براتون پيش اومده که بعد از گذشت زماني معين از يه روز به خصوص، يه اتفاق يا هر چيزي شبيه به اون، هم حس کنين که چقدر زمان زود گذشت و هم حس کنيد خيلي دير؟! جدي مي گم. من اين حس رو دارم. از يه ديدگاه که نگاه مي کنم حس مي کنم انگار همين ديروز بود... و از يه ديدگاه ديگه احساس مي کنم که سالها بر من گذشته...! حس عجيبيه. سرگردوني تو اينکه چطور گذشت. مهمه؟ نمي دونم. شايد واقعا مهم نباشه! شايد مهم نتيجه است. چيزي که الان هستي و تاثيراتي که زمان روت گذاشته. زماني که مسلما بي تاثير از وقايع مختلف رخ داده تو زندگيت نيست. ولي شايد هم مهم باشه. اون زمان مي تونسته جور ديگري سپري بشه. جوري که بهتر باشه. مگه آدمها چقدر زندگي مي کنن که بخوان از يه قسمتي از زندگيشون به همين سادگي بگذرن؟  وقتي اينطور فکر مي کني بايد به اين فکر کني که " به همين سادگي" يعني چي؟ جواب اين سوال به اين بستگي داره که معتقدي چقدر تو اتفاقات زندگيت دخيل بودي؟ چه خوب چه بد. من معتقدم توي خيلي از اتفاقاتي که بد مي ناميمشون  خودمون هم مقصريم حتي اگه اصرار داشته باشيم که انکارشون کنيم. اصولا وقتي همه تقصيرها گردن يکي ديگه باشه راحت تر مي شه زندگي کرد ولي تو خلوت خودمون هم دروغ مي گيم؟ اوه چقدر بي ربط و درهم مي نويسم. اينها حجم بزرگي از واگويه هاي دروني امروزمند. مسايلي که لازم نيست براي فکر کردن بهشون بشيني يه گوشه و وقت خاصي صرفش کني و زانوي غم تو بغل بگيري. مي توني تو تک تک لحظه ها بهش فکر کني. حتي وقتي داري حرف ميزني با کس ديگري يا حتي وقتي که داري يه فيلم کمدي مي بيني يا مشغول ور رفتن به اون کامپيوتر کوفتي هستي تا ببيني چه مرگشه! زمان خاصي نمي خواد. تا وقتي درگيرشون هستي پشت صحنه تک تک لحظاتت اونها رو حمل مي کني حتي اگه متوجه اونها هم نشي.اوه ياد حسين پناهي افتادم که گفته:

يادمان باشد کسي مسئول دلتنگي ها و مشکلات ما نيست! اگر ردپاي دزد آرامش و سعادت را دنبال کنيم، سرانجام به خودمان خواهيم رسيد که در انتهاي هر مفهومي نشسته ايم و همه چيزهاي تلنبار مربوط و نامربوط را زير و رو مي کنيم.

گاهي پيش مياد که حتي نمي دونم خوشحالم يا ناراحت!! انگار هيچ حسي ندارم. هيچي. فقط مرور مي کنم همه چيزهاي مربوط و نامربوط را! تمام تصاوير از جلو چشمانم عبور مي کنند و من فقط در حال مرور کردنم بي آنکه حسي در من ايجاد کنند.

خوب اگه جلوي خودم رو نگيرم همينجوري مي نويسم پس با يه جمله قشنگ که توي صفحه يکي از دوستان در ياهو 360 ديدم تمومش مي کنم:

ما همچنان سوال مي کنيم و سوال مي کنيم تا آن دم که مشتي خاک سرد براي هميشه دهانمان را پر کند! اما خدا را...آيا اين پاسخ است؟!!!

* ذجه مويه؟ زجه موره؟ زنجموره؟ ...؟

 

 

 

 

 

  
نویسنده : م____________ا (خوب و بد درهم ِ ) ; ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٦

 

این جمله رو جایی دیدم گفتم بذارم اینجا شما هم ببینید:

« شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتیم٬ اما حال که به آن دعوت شده ایم بیا تا می توانیم زیبا برقصیم.»

  
نویسنده : م____________ا (خوب و بد درهم ِ ) ; ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦

 

آنجایی که می توان آزاد بود٬ رها... آنجا که تا چشم کار می کند بی کرانگی ست... آنجا که غروب خورشید را لمس می کنی٬ آنجا که می توانی دستهایت را دراز کنی و هر چه می خواهی برای دلت ستاره بچینی... آنجا که می توانی غم عالم را فراموش کنی و به باد بسپاری... آنجا که آزادانه نفس می کشی... و مهم آنکه دست یافتنیست... آنجا کویر است... کویری در دل کشورت ایران.

  
نویسنده : م____________ا (خوب و بد درهم ِ ) ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦

 

اوه راستی هی میام بگم یادم می ره. انگار یه آش جدیدی واسمون پختن! برخورد با پدیده بدحجابی اون هم با چه تعاریف و قوانینی!!! البته پسرها فعلا حالش رو ببرید چون تو برنامه دوم توسعه حجاب اسلامی قرار دارید٬ فعلا برنامه اول قراره آزمایش بشه!!!!! راستی ببینم کسی آزمایشی٬ طرحی٬ نصیحتی٬ راهکاری٬ چیزی واسه زندگی بقیه اگه داره باید بایسته تو نوبت.الکی که نیست!!!!!!

  
نویسنده : م____________ا (خوب و بد درهم ِ ) ; ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٦

← صفحه بعد